تبليغاتX
کنگره شهدای پایگاه شهید سعادتجو

ضمن خوش آمد گویی و تقدیروتشکرازشما که به وبلاگ واحدشهدای پایگاه شهیدمحمدسعادتجوآمدید

چند مطلب و تذکر درباره وبلاگ (حتما بخوانید و بعد وارد شوید):

  1. بیینده گرامی و دوست عزیز برای مشاهده وصیت شهدا بر روی ادامه مطالب کلیک کنید
  2. جهت اطلاع این وبلاگ هنوز کامل نشده و عیبهایی دارد با نظرات خود مارا یاری کنید
  3. بیننده عزیز حتما جهت ارسال اخبار و مطالب جدید وبلاگ و پایگاه برای شما َ در خبر نامه عضو شوید (لازم به ذکر است بخش خود را درپایگاه ضمن نوشتن اسم خود در قسمت نام بنویسید ))  
  4. با ارائه انتقاد و پیشنهاد برروی هر پست مارا یاری کنید تا بهتر شویم
  5. منتظر عکسها و مطالب جدید ما باشید مطالب ما حداقل هر یک ماه یک بار بروز می شود و اگر مطلبی را پیدا نکردید به قسمت آرشیو مطالب بروید و اگر هم نبود با ما در ارتباط باشید
  6. اگر مطالبی بیشتراز شهید و یا موضوعی دیگر می خواستید به ما ایمیل بزنید تا برای شما ارسال کنیم
  7. اگر شما وبلاگ و مطلب خوبی دارید برای ما ایمیل کنید تا به اسم شما در وبلاگ به ثبت برسد
  8. همرزمان عزیز در صورت داشتن مطالب . خاطره یا دست نوشته ای از هر یک از شهدای عزیز دارید . بر روی هریک از شهدا که دارید برروی"  قسمت نظر دهید " کلیک کرده و مشخصات خود را وارد نموده تا با شما تماس یا میلی ارسال شود   

 باتشکر مدیریت وبلاگ

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

  زندگي نامه شهيد محمد سعادتجو

 

شهيد محمد سعادتجو در 15 مرداد ماه سال 1341 در خانواده اي متوسط پا به عرصه وجود نهاد و چهارمين فرزند خانواده او در زمان طفوليت چندين بار در معرض مرگ قرار گرفت ولي از آنجايي که مقدرات خداوند بر اين قرار گرفته بود تا او به فردي مؤثري براي جامعه خود و اسلام بدل شود وآنگاه به ديدار معبودش بشتايد به طور معجزه وار از دم مرگ گريخت در دوران کودکي و بعد از آن همواره به مظلوم بودن معروف بود و دائماً همدم کساني بود که يا بواسطه پيري و فرسودگي گوشه گير بودند و يا بواسطه ي شرايط خاص خانوادگي تنها زندگي مي کردند و اين از خصوصيات بارز اخلاقي او بود که روح پر مهر و محبت او با زندگي تنها با پير زني رابر زندگي در کانون گرم خانواده را ترجيح مي داد شهيد محمد سعادتجو از همان کودکي از نظر پايبند بودن به مسائل اسلامي برتر از ديگر برادران و خواهران خود  بود.

تا اينکه در سن 6 سالگي به مدرسه رفت. دبستان اوليائي اولين آموزشگاه علمي او بود. شهيد محمد تا سال سوم در دبستان اوليائي بود و همواره جزء دانش آموزان رتبه ي بالا قرار داشت تا اينکه محل زندگي او عوض شده و خانواده اش در خيابان ابوسعيد سکني گزيدند و او مجبور شد سال چهارم و پنجم دبستان را در مدرسه طاهري بگذراند. با گذشت زمان هر چه بر ميزان عملش افزوده مي شد شخصيت او نيز بيشتر شکل مي گرفت و از همان اوائل نشان مي داد داراي خلق و خويي بزرگوار و با صفا مي باشد اطرافيانش همه مجذوب او بودند که با صفاي باطني و صداقت درون سخن مي گفت با همه مهربان بود چون از حب و بغض هاي مادي و دنيوي بدور بود همواره ساده لباس مي پوشيد و هيچ گاه اهميت به نوع و فرم لباس خود نمي داد بخاطر اينکه ايدئولوژي او مبتني بر اسلام بود نه اسلام شاهنشاهي و مصرفي آن دوران.

شهيد محمد بعد از دوره ابتدايي براي گذراندن دوره راهنمايي به مدرسه راهنمايي عارف رفت او دراين دوره از زندگي خود بخاطر فسادي که در آن دوران بر کل جامعه مدارس حاکم بود از ديگر همکلاسان خود جدا بود و برخورد او با آنان تنها در سطح مدرسه بود او در اين دوران با اخلاق و رفتار خود همواره مورد جلب توجه دبيران خود بود و از بو به عنوان شاگرد نمونه ياد مي کردند .

با به اتمام رسيدن دوره راهنمايي او وارد دبيرستان شئ و در دبيرستا ن شهيد فرامرزغفار زادگان دوران دبيرستان را شروع کرد تا اينکه دراواخر سال دوم دبيرستان با نوهيني که در روزنامه اطلاعات آن زمان به ساحت مقدس امام عزيزمان شد جرقه انقلاب زده شد و مردم به عنوان اعتراض به کوچه و خيابانها ريختند که محمد نيز جزء اولين ها بود او همواره علي رغم ميل ظاهري خانواده که نشأت گرفته از غرايز عاطفي بود مبني بر عدم شرکت در راهپيمايي ها در تظاهرات شرکت فعال داشت و با آغاز سال سوم دبيرستان از اولين کساني بود که به عنوان اعتراض در کلاس درس حاضر شد و بعد از آن هم نيز در تمامي تظاهرات شرکت داشت تا اينکه در 22 بهمن 57 انقلاب اسلامي به دلاوري امام به پيروزي رسيد و شهيد سعادت جو که عشق به اين انقلاب مي ورزيد خود را آماده کرد تا با تمام وجود ش از آن دفاع کند و از نثار جان و مال دريغ ننمايد.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

زندگي نامه شهيد جعفر وطن پرست

در سال 61 در حالي که 15 سال بيشتر نداشت در بسيج پايگاه سناباد ثبت نام کرد و يک سال بعد در 16 سالگي داوطلب حضور در جبهه ها شد. يک روز به خانه آمد و گفت : مادر مي داني اسمم را کجا نوشته ام گفتم نه گفت کردستان گفتم شما با اين جثه ضعيف چگونه مي تواني سرماي انجا را تحمل کني در جوابم گفت: مادر جان هر جا که سخت تر باشد ، ثواب بيشتري دارد پس از 4 ماه به مرخصي آمد گفتم خوب مادر جان به آرزويت رسيدي حالا به درس و مشقت برس گفت تازه حالا اول راه است.

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

شهید مسعود کرباسی

تاریخ شهادت : ۲۷/۰۷/۱۳۶۲

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

زندگي نامه شهيد وحيد شاديفر

 

31 مرداد 1345 در خانواده اي که مذهب ريشه در اعماق زندگيشان داشت وحيد زيست آغاز کرد نمازهاي طولاني پدر ، فداکاري و گذشت مادر ، عشق و علاقه پاک خواهران و برلدران و سکوت وآرامش خانواده آنچنان فضايي براي وحيد آماده کرده بود که از همان نخستين سالهاي زندگي نشانه هاي ايمان به خدا و شيفتگي به پاکان و معصومان را ظاهر ساخت.

سالهاي ستم به پايان رسيد ، سالهاي انتظار و چه زود به پايان رسيد ، 22 بهمن 57 نقطه انتظار وحيدها بود ، وحيد سيزده ساله به ناگاه خود را در ميان خيل عاشقانهي چونان خود مي يابد عاشقاني که سر در قدم دوست مس بازند و سينه آماج گلوله نوکر صفتان مي کنند که کينه شان سالهاست در دل وحيد خانه ساخته نهال نورسته انقلاب با خون پاک اين عزيزان ريشه مي بندد و اين ريشه گويي در اعماق جان وحيد خانه کرده و دستهاي کوچک او قادر نيست به کمک ياران بشتابد ولي در درونش جوانه اي در حال شکفتن است.

راه وصال به معشوق براي وحيد عجيب کوتاه شده ، ديگر دوره هاي تلاوت قرآن ، مجالس سخنراني جلسـات بحـث و شناخت مسائل اسلامي تمامي وقت او را گرفته است و همزمان آنها درس آن هم چه درسي درسي است که اينک براي وحيد هم وظيفه است و هم فريضه آخر امامش و رهبرش به او دستور داده ، درس در مکتب عشق و درس در مدرسه.

وحيد در مهر ماه سال 60 بر اثر لياقت و خلوص و پاکيش به عضويت انجمن اسلاممي دبيرستان که اينک کاري سخت در پيش دارد انتخاب مي شود در اينجاست که هم مي اندوز و هم مي آموز.

جنگ افروزان بعثي و آدمخواران جهاني و زورگويان هماره تاريخ که چشم ديدن روشنيها را ندارند که در دلهاي سياهشان براي شکفتن نور نيست روز بروز بر آتش جنگ دامن مي زنند و برادر وحيد بارها تقاضاي رفتن به جبهه را مي نمايد که با مخالفت مسئولين پايگاه مواجه مي گردد. در خرداد 62 اصرار و پافشاري وحيد ثمر مي بخشد و به او اجازه حرکت مي دهند که به همراه شهيدان شيخي و تزوال عازم جبهه غرب مي شوند منطقه محروم کردستان ، جنايات کافران بعثي و عوام فريبي هاي خود فروختگان داخلي کلاس ديگري مي شود که شهيد عزيزمان در آن آموخته ها را به تجربه درآورد.

همچنان به تحصيلاتش ادامه مي دهد ولي ديگر درس خواندن براي او هدف نيست شرکت دائم در کلاسهاي عقيدتي ، سياسي و آشنايي دقيق با مسائل اسلامي از برادر وحيد اکنون عارفي ساخته که با شناخت کاري ، راه خود را برگزيده است. بيشتر اوقاتش را وقف مسجد و خانواده معظم شهدا مي نمايد و زماني را هم که در خانه مي گذراند بگفته مادر گراميش در حال عبادت و انجام فريضهنماز است اما اينها روح تشنه اورا سيراب ننموده و عطش او روز بروز بيشتر ميشود در همين ايام است که نذر مي کند به ياري خداوند اگر دانشگاه قبول شوم نذر مي کنم که مداومت  نمايم بر نماز غفليه ما بين نماز مغرب و عشاء و همچنين مداومت نمايد بر دعاي سمات و ندبه و همچنين مداومت کند بر قرائت سوره يس و الواقعه.

يک سال بيشتر از سربازي او بيشتر نگذشته بود که در کنکور ورودي دانشگاه ها شرکت مي نمايد و در رشته پزشکي با رتبه اي بالا قبول مي شود و اين رشته تنها انتخاب او بود ، شهيد وحيد هميشه ميگفت:

مي خواهم دکتر بشوم و در خدمت به مردم همواره بکوشم.

کوششهايش براي اعزام به جبهه به ثمر رسيد و در اواخر سال 65 در لباس پر افتخار بسيجي عازم منطقه مي شود در واحد اطلاعات و عمليات لشگر 21 امام رضا مشغول خدمت مي شود عجيب است که هنوز چند روزي از ورودش نمي گذرد که تقريباً همه ي اطرافيانش نام او. را ياد مي گيرند و وحيد نامي آشنا براي همه بسيجيان مخلص مي شود که شبها با صوتي خوش برايشان سوره هاي الواقعه و يس تلاوت مي شود اوايل سال نو شهيد وحيد شاديفر براي ديدار خانواده و دوستانش مرخصي به مشهد آمد قيافه اي شاد و خندان و اراده اي پولادين و قلبي مالامال از عشق به الله از خصوصيات دائمي او بود ولي اين بار وحيدي ديگر شده بود اين بار او خود نبود اين بار در پس آن طاهر آرام براحتي مي توانستني روحي را شاهد باشي که در يک انتظار بزرگ بسر مي برد با آرامش و علاقه به ديدار همه اقوام و آشنايان ذفت و از آنها حلال بودي طلبيد ، نيرويي او را بسوي خود مي کشد آنچنان که هنوز چند روزي از مرخصيش باقيمانده بود که ديگر تاب ماندن در او تمام شده بود و به معراج خويش بال کشيد.

18 فروردين 66 عمليات کربلاي 8  آغاز شد ، شهيد شاديفر قيل از شروع عمليات تعدادي از دوستان بسيار نزديکش را جمع کرد و از همه آنها حلال بودي طلبيد ، زودتر از همه لباس غواصي پوشيد و در مسجد حاضر شد ، دستمال سياهي را که در همه ي مراسم سوگواريها و دعاها و نيايش ها همراه داشت و با آن اشک از چهره مي زد و بارها گفته بود خداوند انشاءالله به وسيله اين دستمال سياه مرا مورد لطف خود قرار خواهد داد به گردن بسته بود و با گامهايي آنچنان استوار و با صلابت حرکت مي کرد که هر بيننده اي به حال او غبطه مي خورد ديگر وحيد از آن خود نبود ديگر وحيد پروانه اي بود که نور شمع هستي او را به سوي خود مي کشد ديگر وحيد سوختن را احساس می کرد و گداختن را در راه معبود.

درگيريهاي عمليات شروع شده بود و اصابت ترکشي به ناحيه سر شهيد عزيزمان را به ابديت پيوند داد جاودانه اي شد در تاريخ و کبوتري شد راهي معراج عشق. 

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

زندگي نامه شهيد سيد امير حسين ضابطي

 

شهيد امير حسين ضابطي در سال 1352 چشم به جهان گشود محل تولدش مشهد بسيار مهربان و متين بود به زير دستان خود کمک مي کرد به خصوص با بچه ها بسيار مهربان بود و بچه ها به او علاقه زيادي داشتند هر وقت شخص مسني را مي ديد که باري در دست دارد برايش تا منزل مي برد به قرآن علاقه زيادي داشت و به قرائت قرآن مي پرداخت همچنين به ورزش بسکتبال رتبه اول را کسب نمود  از پنج سالگي در مساجد به مکبري مي پرداخت در بسيج مسجد سناباد شرکت مي کرد انگيزه ي او از رفتن به جبهه اين بود که به نداي امام امت پير جماران لبيک گفته باشد و در راه خدا جهاد کند به همه سفارش مي کرد که حجابتان را حفظ کنيد و راه شهيدان را ادامه دهيد آخرين سخنش اين بود که وعده گاه حزب الله صحن اباعبدالله (ع) و از ما خداحافظي کرد قطار به راه افتاد و او از ما جدا شد به جزيره مجنون رفت و در عمليات 5 نصر غواصي رفته بود ناگهان خمپاره اي مي آيد و سرش را برد حسين بود و همچون جدش حسين وار رفت همچون حسين بي سر از دنيا رفت بدنش در مدت بيست روز درآبهاي جزيره مجنون بود به همين علت شناسايي وي سخت بوده و بعد از ده روز به ما خبر شهادتش را دادند مادرش در سفر حج به سفر مي برد ولي چون شهيد وضعيت نامساعدي داشت نتوانستند او را نگه دارند او را تشييع کردند و بعد از 16 روز از تشييع مادرش به وطن بازگشت و بعد از دو روز خبردار شد که فرزندش به اوج ملکوتيان پيوست. 

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

زندگي نامه شهيد سيد امير حسين ضابطي

 

شهيد امير حسين ضابطي در سال 1352 چشم به جهان گشود محل تولدش مشهد بسيار مهربان و متين بود به زير دستان خود کمک مي کرد به خصوص با بچه ها بسيار مهربان بود و بچه ها به او علاقه زيادي داشتند هر وقت شخص مسني را مي ديد که باري در دست دارد برايش تا منزل مي برد به قرآن علاقه زيادي داشت و به قرائت قرآن مي پرداخت همچنين به ورزش بسکتبال رتبه اول را کسب نمود  از پنج سالگي در مساجد به مکبري مي پرداخت در بسيج مسجد سناباد شرکت مي کرد انگيزه ي او از رفتن به جبهه اين بود که به نداي امام امت پير جماران لبيک گفته باشد و در راه خدا جهاد کند به همه سفارش مي کرد که حجابتان را حفظ کنيد و راه شهيدان را ادامه دهيد آخرين سخنش اين بود که وعده گاه حزب الله صحن اباعبدالله (ع) و از ما خداحافظي کرد قطار به راه افتاد و او از ما جدا شد به جزيره مجنون رفت و در عمليات 5 نصر غواصي رفته بود ناگهان خمپاره اي مي آيد و سرش را برد حسين بود و همچون جدش حسين وار رفت همچون حسين بي سر از دنيا رفت بدنش در مدت بيست روز درآبهاي جزيره مجنون بود به همين علت شناسايي وي سخت بوده و بعد از ده روز به ما خبر شهادتش را دادند مادرش در سفر حج به سفر مي برد ولي چون شهيد وضعيت نامساعدي داشت نتوانستند او را نگه دارند او را تشييع کردند و بعد از 16 روز از تشييع مادرش به وطن بازگشت و بعد از دو روز خبردار شد که فرزندش به اوج ملکوتيان پيوست.  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

وصیت نامه شهید حمید صبور حداد طوسی

بسم رب الشهدا و الصدیقین

یا ایها الذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوه ان الله مع الصابرین و لا تقولوا لمن یقتل و فی سبیل الله اموات بل احیاء ولکن لا تشعرون  (سوره بقره)

ای کسانی که که ایمان آورده اید استقامت بجویید به صبر و نماز که خداوند یاور صابران وروزه داران است. کسانی که در راه خدا کشته می شوند مرده مپیندارید ، بلکه آنها زندگانند ولی شما این حقیقت را درک نمی کنید.

(بدانید اگر شهید شوید موفقید و اگر هم بر دشمن پیروز شدید باز هم موفقید این سر پیروزی صدر اسلام است.) امام خمینی (ره)

با سلام بر امام خمینی رهبر و امید مستضعفان جهان عمرش دراز باد و سلام به ملت قهرمان و شهید پرور ایران و سلام به تمامی شهدای اسلام و سلام به رزمندگان جبهه های حق علیه باطل و سلام بر شما پدر و مادر عزیزم و برادران و خواهرم ، عزیزان من اینک که لحظه موعود و آن حمله به دشمن کافر و رفتن به سوی خداوند و شهادت در راه او که بعد از آن دیدار اوست فرا رسیده لازم دیدم مسایلی چند را با شما عزیزان به عنوان آخرین صحبت هایم در میان بگذارم.

آمدن من به جبهه فقط برای خدا و جهاد و جنگیدن در راه او بوده است و این که شاید بدین وسیله و با شهادتم توانسته باشم مسئولیت خویش را نسبت به انقلاب و اسلام ادا کرده باشم من اصلاً نمی توانستم در مشهد باشم و با آن وضع دوری از دوستان  و برادرانی که در زندگی بعد از انقلاب با آنها برخورد داشتم و به رسالت و تعهد خویش عمل کرده بودند و امتحان داده بودند تحمل کنم ، احساس می کردم اگر بمانم پیش از پیش به خود ضربه زده ام و خویشتن را تباه کرده ام یک حالت تنهایی و غریبی داشتم و اگر خداوند نبود نمی دانستم چه کنم بسیار دوست داشتم و دارم که پهلوی دوستانم بروم آنانی که در بهشت رضا (ع)هستند . خداوندا اکنون که توفیقی به دست آمده و جبهه هستم تواناییم ده تا تزکیه را بیشتر داشته باشم و در این تزکیه به سوی کمال بروم.

خداوندامرا شهید بمیران شاید خون ناچیز من کمکی باشد برای تداوم این انقلاب اسلامی که شکست ناپذیر است.

خداوندا مرا به آرزویم که شهادت است برسان شهادت این آخرین حد نهایی تکامل انسان و شما ، اطاعت امام خمینی کنید و بس و از اختلافات بپرهیزید و دیگران را به وحدت دعوت کنید.

(امام خمینی امروز به عنوان ولی فقیه و به عنوان نایب امام زمان (عج) است و اطاعت از اوامر ایشان واجب و همان طور که نوشتم بنا به فرمایش امام و آنچه امروز در جهان شاهد آن هستیم اسلام امروز در مقابل کفر است و توطئه های گوناگون برای شکستن اسلام در کار است استقامت و پایداری ما را نجات خواهد داد و پیروزمان خواهد کرد مبادا خدای ناکرده سست شوید و غمگین ، نه ، هیچ وقت این طور نباشید چرا که معتقدیم بندگان صالح و شایسته خداوند وارثان زمین اند ، و این وعده الهی است که هیچ وقت تغییری در آن به وجود نخواهد آمد.)

پدر و مادر عزیزم : خوشحال باشید از این که خون پسر شما در راه اسلام ریخت و برای نجات مستضعفان از چنگال ظالمان و در راه خدا مبارزه و جهاد ، و شهید شد و دیگر برادرانم را تشویق کنید تا آنها هم در این راه مبارزه و جهاد کنند ، یا شهید شوند یا پیروز که در هر دو سعادت است ، و افتخار کنید و سرافراز باشید.

از شما می خواهم که در اینم موقعیت حساس و در موقعیتی که این همه آواره جنگی داریم از برگزاری مجلس شام خودداری کنید و کتاب هایم را به جایی ببرید که استفاده خوبی بشود.

برادرانم راه اسلام را ادامه دهید و از خط امام خارج نشوید خواهرم سعی کن که فاطمه سلام الله علیها و زینب سلام الله علیها را الگوی خود قرار دهی و راه آنها را در زندگی ات ادامه دهی.

 آن کسانی که به اسم اسلام دارند خیانت می کنند ، دوست ندارم و خداوند از آنها متنفر است سعی کنید آنچه را که در این وصیت نامه توصیه نمودم که البته خود عمل می کنید و من کوچک تر ار آنم که به شما درس بدهم ولی من به یادآوری این مطالب را عرض کردم به کار ببندید:

خداوند همه شما را موفق و پیروز بدارد و هر وقت به زیارت می روید برای امام و شهدا دعا کنید ، پیروزی اسلام و نصرت مسلمین و نابودی کفر را از خداوند متعال خواهانم.

7/9/60

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

زندگي نامه شهيد وحيد رضايي طالبي

شهيد وحيد رضايي طالبي در سال 1349 در ماه مبارک رمضان ماه خدا ، در شب عيد فطر در جوار قدس حضرت رضا (ع) ديده جهان گشود و با قلبم و تربيت صحيح و فراگيري احکام و مسايل ديني رشد کرد وحيد در محيطي رشد کرد که توام بود با درک معنويات . وقتي به سني رسيد که بايد معلم را فرا مي گرفت همچون ديگر هم سنانش به مدرسه رفت. هنوز هشت سال بهار از عمر کوتاهش نگذشته بود که انقلاب شکوهمند ملتان پيروزي و تثبيت گشت. و بدين وسيله بود که زمينه رشد و تعالي بيشتر بوجود آمد. وي از همان کودکي با شرکت در مجالس عزاداري رسته جات سينه زني و زنجير زني ارادت خود را نسبت به ائمه اطهار و سالار شهيدان نشان مي داد در دوران راهنمايي و دبيرستان فعالانه در انجمنهاي اسلامي با مسجد سناباد و بسيج دئانش آموزي شرکت مي کرد و بدين وسيله در درياي پر تلاطم زندگي راه خويش را مي يابد از سال 1364 با قوي کردن ارتباط خود با مسجد سناباد از هر دو سنگر علم و دين پاسداري مي کرد در محيط مجد بود که با آشنا شدن با چهره هاي جـذاب بسيـاري مخلـص حقـايق و اسـرار ديگـري از آفـرينش را درک مي کند ديگر وقت آن رسيده بود که به نداي رهبرش لبيک گويد با اصرار زياد توانست رضايت والدينش را جهت غربت به جبهه بدست آورد. در اعزام بهمن ماه 1365 بود که به آموزش رفت و دوره امدادگري را در اواخر اسفند پايان رساند در تب و تاب جبهه مي سوخت و با صبر زياد امتحانات سال سوم دبيرستانش را با موفقيت پشت سر مي گذارد و در سوم تير ماه 1366 بار ديگر همرزمانش به جبهه عزيمت مي کند حاطره ها و داستانهايي که از او در جبهه نقل مي شود حاکي از تکامل معنوي وي بود. روزها و شبها شبهايي بر بالاي کوه رفته و قرآن کمي خواند و بدين وسيله بود که راه چند ساله را چند روزه پيمود از آنجائيکه خوش سخن بود و شيرين زبان همواره دوستانش براي شنيدن داستانها و احاديثي که وي نقل مي کرد، دورش حلقه مي زدند علاقه وافري به خواندن کتب مختلف بخصوص داستانهاي اخلاقي و اجتماعي داشت تحصيل در رشته رياضي و فيزيک بيانگر ارزش نهادن او به علوم جديد بود و در راه کسبش از مطالعه جدي کتابهاي درسي و کتب و مجلات مختلف ديگر از جمله مجله دانشمند دست بر نمي داشتند در اواخر بطور مستمري در نماز جماعات شرکت مي کردند . از هنر نقاشي لذت مي برد و بدين جهت مهارتي کسب کرد و نقاشي هاي زيبايي حتي از عکس خودش و حضرت اما م براي خانواده اش بيادگار گذاشته است. مطالعه کتابها و تبادل افکار با ديگران باعث شده بود از انشاي توانايي برخوردار شود و بسيار منطقي از مواضع اسلام و انقلاب دفاع مي کرد در طول زندگي اهل خوشگذراني و به چيز ديگري فکر مي کرد بهع عقيده او خوردن و خوابيدن و ديگر مسايل مادر ، تنها زندگي نبود او چيز ديگري را طلب مي کرد که ديگران قدرتش را براي درک آن ندارند بيشتر از آنچه که مطالعه در زندگي او باعث سرافرازي و افتخار مي شود دوستان او هستند که قريب باتفاق افراد خوب و متواضعي بودند که نشانگر بعد اخلاقي خانواده هايشان است. ورزش از جمله علايق ايشان بود و شبها را زود مي خوابيد و صبح زود بيدار شده و به ورزش و بدنسازي مي پرداختند.

بسکتبال رشته تخصصي ورزش او بود و در مسابقات مقطع دبيرستان مقام دوم را کسب کرد در زندگي با حوادث ناگوار زيادي روبرو بود اما سر انجام خداودند شهادت را براي او برگزيد و با اين خصوصيات و جزئيات بود که به جهاد رفت مدتي را که بعد از اعزام در ايلام مي گذراند تحت آموزشهاي سخت روح و جسم وي آماده ي غواصي مي بيند چند ساعت قبل از عملياتي که تنها عمليات ايشان بود عقد اخوت مي بندند . روحهايي که آماده پرواز بودند مشخص بود باران اشک از ديدگان بچه ها سرازير بود و در گوشه اي وحيد ديده مي شد که گويي با اشک چشم غبار روي خود را مي شويد با ناله هايي از شوق ديدار معبود سر به سنگر مي کوبيد و با آن روح پاک و بي آلايش به درگاه خدا راز و نياز مي کرد و مي گفت: العفو ... العفو ... .

در شب عمليات با اينکه هم دوره امدادگري را ديده بود و هم کمک آرپي جي زن بود بنا به صلاحيتهايي که داشت پيک فرماننده دشته مي شود و پس از رجعت از عمليات در زير آتش گلوله ها و ترکش خمپاره همراه با چند ايثارگر ديگر مشغول عقب کشيدن چند زخمي و شهيد مي شوند که اصبت ترکشي به کمر و در نتيجه قطع نخاع باعث مي شود از ادامه راه امتناع ورزد ديگر صبح صادق بر دميده بود ولي گويي صدايي از وحيد بگوش نمي رسد آري ترکش ديگري خون سرخش را از ميان موههاي سرش به صورت ريخته بود و بدين وسيله روح بلندش بسوي لقاءالله پواز مي کند.

خورشيد طلوع کرده بود که جسد بي جان وي و چند تن ديگر از دوستان و همرزمانش در زير تابش مستقيم آفتاب گرم جزاير مجنون در ميان آبهايي که تاکنون شهداي زيادي را طعمه ي خود کردهد بود بعنوان سند جنايت سياستهاي استعمارگرانه ابر قدرتها و جنايتکار بچشم مي خورد و در 26/5/66 روح پر فتوحش در خيابانهاي زادگاهش تشييع و برگرد ضريح حضرت رضا (ع) طواف داده مي شود و آخرين جمله شهيد است که نشانگر استقامت در راه هدفش است :

«اگر من شهيد شدم ، به مادرم بگوييد براي من گريه نکند و ناراحت نباشد».


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

زندگي نامه شهيد سيد حميد حجت

شهيد سيد حميد حجت در تاريخ چهارم اسفند ماه 1349 در شهر مشهد به دنيا آمد دوران کودکي را در دامان مادري خانه دار و مذهبي و پدر بزرگي روحاني و پدر فرهنگي پرورش يافت دوره ابتدايي را در دبستانهاي باغچه بان و شيخ الاسلامي مي گذراند ، سه سال دوره راهنمايي تحصيلي را در مدرسه راهنمايي شهيد جواد زاده بلوري زير نظر مستقيم پدرش که مديريت همان آموزشگاه را عهده دار بود و دبيران تععهد به پايان رساند و در دبيرستان ابوذر غفاري در رشته علوم تجربي ثبت نام نمود و به تحصيل مشغول شد در دوران ابتدايي و راهنمايي دانش آموز خوبي بود و از کلاس اول راهنمايي بود که علاقه وافري به انجام فرائض ديني و مسائل مذهبي داشت وي به محض ورود به دبيرستان به عضويت بسيج دبيرستانو سپس بسيج مسجد سناباد پايگاه شهيد سعادتجو درآمد و فعاليت خود را در همان پايگاه شروع نمود در اسفند ماه 65 براي گذراندن دوره ي آموزش نظامي به پادگان آموزشي تربيت جام اعزام و پس ازامتحانات خرداد ماه در 4/4/66 به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل اعزام گرديد دوره ي کوتاه مدت و فشرده اي را در ايلام پايگاه شهيد فاضل الحسيني سپري و در تاريخ 20/4 به اهواز و از آنجا به جزيره مجنون انتقال يافته و در تاريخ جمعه 26/4/66 بر اثر اصابت ترکش خمپاره تولد جديد و عروج خونين خود را در آغاز و به لقاءالله پيوست و به درجه رفيع شهادت نائل گرديد و به اجداد بزرگوارش مي پيوندد.

از خصوصيات اين سيد نوجوان و بسيجي مخلص سادگي ، تواضع ، فروتني و تقوي او را مي توان نام برد علاقه بسيار زيادش به اما مامت و دفاع از ارزشهاي انقلاب و رفتن به جبهه او را بين فاميل و دوستان مشهور کرده بود تکاليف مذهبي را انجام مي داد حتي قبل از سن شرعي نهايت آرزويش رفتن به جبهه بود و مبارزه با صداميان کافر بود او از سالها قبل (همان اوائل جنگ) براي رسيدن به سني که مجاز به جبهه شود روز شماري مي کرد او بارها به بردار بزرگترش که به جبهه مي رفت گفته بود سعيد جان اجازه بده  اول من شهيد شوم و بعد تو راهم را ادامه ده ، نامه هايش که از جبهه مي نوشت با همان زبان ساده همه ما را پند و موعظه مي کرد از جمله اينکه من معصيت کار را در موقع نماز دعا کنيد در همين جمله کوتاه دو پيام بزرگ نهفته است اول اهميت داده به فرائض مذهبي خصوصاً نماز دوم اينکه از گناه و معصيت دوري نمائيد و در جهت رضاي خداوند گام برداريد او پس از اصابت ترکش بر اثر خونريزي شديد در همان محل شهيد مي شود مدتي را که سرش روي زانو همسنگرش بوده تا زمان شهادت فقط ذکر يا زهرا (س) بر زبان داشته است خداوند ا ورا با اجدادش محشور و ما را از شفاعتشان محروم نفرمايد.

راهشان پر رهرو باد و يادشان گرامي ، خداوند توفيقي دهد که پاسدار و حافظ خون اين عزيزان باشيم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

 

زندگي نامه شهيد  محسن حسن پور فرد

پاسدار شهيد «محسن حسن پور فرد» در 1 فروردين ماه 1343 در تهران تولد يافت و تحصيلات دبيرستاني را در رشته علوم تجربي در خرداد ما ه1361 در دبيرستان فردوسي مشهد به پايان رساند. او در اين مدت فعاليت هاي اسلامي پيگير و چشم گيري داشت و به علاوه نيز در فراگيري دروس خويش آن چنان جديت و تلاش مي نمود بطوريکه در دوران تحميل در دبيرستان همواره جزو دانش آموزان ممتاز محسوب مي گرديد و دوستانش جز نيکي و خدمت و صداقت چيزي از او سراغ ندارند. عشق او به خدا که در عشق به امام و انقلاب و اجراي احکام الهي متجلي بود. وي را به همکاري با بسيج سپاه پاسداران انقلاب اسلامي کشانده بود و در فعاليتهاي بسيج مسجد جفايي از جمله کشيکهاي شبانه شرکت مؤثر داشت شوق فراواني که به پيکار در راه خدا عليه متجاوزين بعثي داشت سبب شد که در بهمن ماه سـال 1360 کلاس درس را رهـا نموده و به دانشگاه جبهه گردد که پس از بازگشت ازجبهه و شرکت در امتحانات خرداد 1361 و با موفقيت در آن دبيرستان را به پايان رسانيد. ايشان ضمن شرکت در امتحانات تربيت معلم و دانشگاه و موفقيت در کنکور تربيت معلم همواره جز به جنگ و پيروزي اسلام بر کفر نمي انديشيد و به دنبال فتواي امام عزيز خميني کبير در مورد وظيفه تأمين نيروهاي رزمنمده بار ديگر عاشقانه راهي جبهه هاي نبرد با صداميان کافر شد و سرانجام در تاريخ (7/10/61) ر جبهه سومار به آرزوي خود که شهادت در راه اسلام و زنده نگه داشتن قيام حسيني بود نائل گرديد.

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

شهید علی قناعتگر

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

زندگي نامه شهيد عباس ابراهيمی

وي در سال 1341 در خانواده اي مذهبي و از سطح مالي متوسط پايين در خيابان طبرسي کوچه ي جواديه متولد شد. دوران طفوليت را سپري کرد تا اينکه سال 1347 دوره ي ابتدايي را در مدرسه هدايت شروع نمود. ايشان در کودکي بدون هيچ علت مشخص لقب بسيار جالبي بنام کربلايي عباس داشتند که خانواده هر چه فکر مي کند دليل مشخصي براي اين اصطلاح نمي يابد. از همان ابتداي تحصيل داراي هوش و ذکاوت خاصي بودند و هميشه مورد تشويق اولياء و مربيان ذي ربط قرار مي گرفتند و مايه ي افتخار خانواده بودند.

دوران ابتدايي و راهنمايي را با مؤفقيت و با معدل هاي قابل توجه اي به پايان رسانيدند و دوره ي تازه اي از تحصيلات را شروع کردند که هم آهنگ بود با مسائل يک سال قبل از انقلاب. در اينجا مي پردازيم يک مقدار به خصلت هاي فردي و اجتماعي عباس که اين حالات در همان يک سال قبل از قيام باعث گرايش بسمت حرکتها يا بر ضد طاغوت و شاه بود و تشکيل يک نظام اسلامي. حضور سياسي در دبيرستان و محله از همان دوران قبل از انقلاب در همان سنين نوجـواني در درگيـري ها شـرکت داشـت در تظـاهرات ضد شاه ،16 سال بيش نداشت ولي هيچ وقت دور ز ماجرا نبود چندين بار تا مرز شهادت پيش رفته و سينه او هميشه جلوي آماج گلوله هاي دژخيم سپر بود ، حلقوم او در هر تکبير گفتن بر فراز بام منزل پر طنين بود چه شبهايي که با يک چماق از حريم اسلام دفاع مي کرد. شبهاي سردي که از سرما قلب مي ايستاد او در صحنه بود. تا اينکه بهار در همان سرماي بهمن ماه شگفت و اين قيام و انقلاب اسلامي با بازوي توانمند حزب الله به پيروزي رسيد. به فرمان امام تمامي مدارس باز شد ايشان به سر درس خود رفتند و پر سرور از پيروزي جندالله بر طاغوتيان . تا اينکه مطلبي خاصي توجه ايشان را بخود جلب کرد (دسته جات چپ و راست مجاهد و التقاطي) هنوز ما درگير دفن کردن شهيدان گلگون کفن اين پيروزي بوديم که يک عده در فکر گروه کردن و برداشت از دستاوردهاي انقلاب بودندايشان رسالتع خود ديدند که با اين گروه هايي که دست استکبار پشت سر آنان است مقابله کند چند بار مجبور به درگيري فيزيکي با اين خناسان شده ، اخلاق بي پيرايه و شور عباس عده اي از بچه هاي خوب و مؤمن را بخود جلب کرد و لازم ديدند تشکلي به نام انجمن اسلامي داشته تا بتواند با اين روشن فکران غربي و شـرقي کـه بنـام اسـلام به لبـاس دانش آمـوزي آمـده بودنـد مقابله کنند از بنيان گذاران انجمن اسلامي دبيرستان شهيد جباريان يکي عباس بود ديگر شهيد سعيد صالحيان و شهيد جباريان و ديگر مؤمناني که هم اکنون در سنگرهاي ديگر در حال خدمت مي باشند چهره ي او بعنوان يک عنصر مؤمن و انقلابي در دبيرستان و در محله مد نظر بوددر تمام اين مدت حتي يک بار ديده نشد که با انگيزه هاي شخصي دنبال کاري برود کتاب و دوچرخه تنها چيزهايي بود که هميشه با عباس ديده مي شد در انتخابات مختلف در فعاليتهاي تبليغي انجمن اسلامي مدرسه و بسيج مسجد بي سرو صدا کار مي کرد سال چهارم دبيرستان ، سالي که خرداد آن مصادف بود با جنگ مسلحانه منافقين کي دو روز قبل از جنگ مسلحانه علي رقم تهديد قبلي که به گوش ايشان مي رسانند در يک صحبت ضمني که با دو منافق داشت ايشان را تهديد و وعده 30 خرداد و بدست آوردن اسلحه را داده بودند که بقول خود ايشان هيچ غلطي نمي توانند بکنند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

c

زندگي نامه شهيد محسن خاکسار

شهيد در تير ماه 1348 در شهر تربت حيدريه در يک خانواده فرهنگي به دنيا آمد پدرش معلم و بر اساس اعتقادات مذهبي و ارادتي که نسبت به خانواده معظم شهدا دارد با بازگشايي مدارس شاهد از آغاز سال تحصيلي 65 ـ 66 خدمت براي اين عزيزان را آغاز کرد او تا کلاس چهارم دبستان درتربت حيدريه بود با انتقال پدرش به مشهد کلاس پنجم ابتدايي را در دبستان سنايي رضاشهر شاگرد عمويش که او نيز در حال حاضر معلم فرزندان شاهد مي باشد به پايان برد سه سال دوره ي راهنمايي را در مدرسه راهنمايي آيت الله سعيدي رضا شهر به پايان برد سال اول و دوم دبيرستان را در همين شهرک مشغول به تحصيل بود (دبيرستان شهيد حسين نيا) در سال دوم به علت تأثير محيط دبيرستان دانش آموزان همکلاسي کمي دچار افت تحصيلي شد و با علاقه خاصي که به چند نفر از دوستانش در دبيرستان ابوذر غفاري داشت تحصيل را دراين دبيرستان دنبال کرد. جالـب ايـن کـه وقتي به اتفاق پدرش براي ثبت نام به پادگان بسيج رفته بود  در پادگان بسيج گويا از موعد ثبت نام گذشته بوده است و مي گويند که بست روز ديگر به پادگان اعزام خوهيد شد چنان حالت مأيوسانه و غم ياري در او بوجود مي آيد که مسئولين ثبت نام به سماجت پدرش از او ثبت نام مي کنند بالاخره در تاريخ 5/2/66 در حيدربانه در عمليات کربلاي 10 عمليات 5 روز روي شنها و ارتفاعات سليمانيه در نوک خط مقدم شهيد شد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

زندگي نامه شهيد محمد رضا مجربي کرماني

او بچه اي مستقل و خودکار بود هميشه خود کارهايش را انجام مي داد و بر کسي تکيه نمي کرد هرگز از ما درخواست بي جايي نکرده بود.

وي از سن 7 سالگي به دبستان طاهري رفت بچه اي زرنگ و فوق العاده با هوش بود و علت ترک تحصيلش بخاطر انقلاب و حضور در بسيج مردمي بود او در هنگام تحصيل آنقدر پسر فعال و جدي بود که معلم و مدير از او راضي بودند و هنوز ايشان هر وقت ما را مي بيند احساس غم و اندوه نکنيد و در غم فقدان او مي سوزند.

                                                         روحيه ي شهيد

او در هنگام اعزام آنقدر خوشحال و شاد بود که سر از پا نمي شناخت گاهي اوقات در آن لحظات آخر او را گم کرديم زيرا که متوجه اطرافش نبود همش به اين طرف و آن طرف مي رفت.

در آخرين بار اعزام صورتش فوق العاده نوراني شده بود و همان طور که مي رفت گريه نيز   مي شود و در آن موقع بود که به خواهش گفتم محمد ديگر بر مي گردد. گزارش کل عمليات و نحوه ي شهادت و به توسط سردار شهيد برونسي و سردار شهيد معلم و سردار شهيد کاظميان به خانواده ي وي رسيده است.

در ابتدا از اول دبستان به مدرسه طاهر رفت و در سال سوم تحصيل در تصادفي که با وسيله نقليه نمود و به ترک تحصيل موقت ناچار شد که بعد از 2 سال مجدداً ادامه تحصيل داد تا پايان دوره ابتدايي و بعد از آن از مدرسه روزانه وارد مدرسه شبانه شد و به کار مشغول شد چهار مرتبه به جبهه اعزام شد که در دوره ي سوم مجروح و در دوره ي چهارم شهيد شد.

شب عمليات مادر شهيد خواب ديد و چون چهار برادر از اين خانواده در جبهه بودند مادر شهيد در سحرگاه که براي نماز صبح بيدار شد چنين دعا کرد خدايا اگر قرار است يکي از فرزندان من شهيد شود همان بهتر که فرزند کوچکم شهيد شود زيرا در شهادت او هيچ کس جز من رنجيده خاطر نخواهد شد.

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

zx 

وصیت نامه شهید  محسن اسماعیل زاده

 

بدرستي که خداوند دوست دارد آن کساني را که مبارزه مي کنند در راه خداوند و همچون صفهاي مستحکمي مي باشند.

با درود و سلام به يگانه منجي عالم بشريت مهدي موعود (عج) و با سلام به نايب بر حقش امام خميني و با عرض سلام و درود خدمت خانواده هاي معظم شهدا و اسرا و مفقودين.

با حمد و ثناي خداوند متعال که ما را لياقت بخشيد در اين برهه از زمان قرار گرفته تا شايد بتوانيم از زمينه سازان ظهور مهدي (عج) و ياوران امام امت باشيم پس از عرض سلام مجدد چند مطلب کوتاهي را به عنوان يک برادر حقيرتان عرض مي کنم اول اين که خوشحالم که در اين سرزمين مقدس در کنار ياوران واقعي حضرت اباعبدالله قرار گرفتم و جزء خدمتگزاران اين سربازان امام زمان هستم و خوشحالم از اينکه بالاخره به اين مکان مقدس آمدم و شايد که با جان ناقابل و ناچيز بتوانم رضاي خداوند متعال را جلب نمايم و ادامه دهنده را شهدايي باشم که مظلومانه بر روي کوههاي غرب  و در دشت هاي گرم و سوزان جنوب عاشقانه به ديدار معشوقشان رفتند و عاشقانه پرکشيدند و از زندان دنيا رها گشته و به لقاء الله شتفاتند و بالاخره خوشحالم از اينکه به آرزوي خود يعني شهادت رسيدم و جان ناقابل خود را در راه او دادم (خداوندا اين جان ناقابل را از من بنده حقيرت قبول کن) خواهش ديگرم اين است شما که در اين موقعيت از زمان قرار گرفتيد يارو ياور امام بوده و هيچ گاه از امام امت غفلت نکنيد و مانند ياران کوفي امام حسين (ع) نباشيد که امام را در زمان آزمايش ترک کردند و قدر اين رهبر عظيم الشأن را بدانيد و به فرامين او گوش فرا دهيد و از دستوراتش اطاعت نمائيد.

برادران عزيز از شما مي خواهم که دنباله رو راه شهدا بوده اما در عمل نه در حرف زدن زيرا که امروز اين شهداي عزيز بار سنگين را بر دوش ما گذاشتند نکند اين که با اعمالمان و حرف زدنمان خون اين عزيزان را پايمال کنيم نکند قلب خانواده هاي داغ ديده اين عزيزان را به درد آوريم نکند پس از گذشتن چند روز از شهادت دوستان و ياران دوباره به کار خودمان مشغول شويم و ديگر بفکرشان نباشيم اين عزيزان بخاطر حفظ شرف و قرآن و اسلام با دشمنان خدا جنگيدند و با بدنهاي پاره پاره و سرها و دستها و پاهاي جدا شده به ديدار خداوند رفتند نکند فرداي قيامت جلوي ما را گرفته و به ما بگويند که با خون ما چه کرديد مطلب ديگرم اين است شما که امروز آمده ايد تا دين خدا را ياري کنيد پس در مقابل سختيها و مشکلات ايستاده و مبارزه کنيد و هيچ زمان دلسرد نشويد زيرا که خداوند در همين مشکلات است که انسان را آزمايش مي کند شهداي ما همه با سختيها رشد کردند تا اينگونه به لقاءالله او شتافتند و با برادران مسجد سناباد سخني کوتاه دارم اي عزيزان مرا مي بخشيد اگر در مدت اين چند سال شما را ناراحت نموده و اذيت کرده ام مي دانم برادر خوبي برايتان نبودم اما شما به بزرگواري خودتان من را ببخشيد و همانطور که گفتم در مقابل مشکلات ايستادگي نمائيد و از شما حلاليت مي طلبم اميدوارم که من را ببخشيد.

پدر و مادر عزيزم مي دانم که مدت طول عمرم هميشه براي شما جز رنج و زحمت چيز ديگري نداشتم اما براي جبران زحمات شما راهي را انتخاب نمودم که شايد بتوانم فرداي قيامت شما را روسفيد نمايم پدر و مادر عزيزم وقتي که خبر شهادتم را برايتان آوردند خداوند را شکر کنيد زيرا که امانتي را که خداوند به شما داده بود پس گرفت و از خداوند بخواهيد که اين قرباني را از شما قبول نمايد زيرا که دعاي شما مورد اجابت قرار مي گيرد و از گرفتن روزه و خواندن نماز برايم فراموش نکنيد و برايم طلب مغفرت کنيد.

مادر عزيزم مي دانم که بعد از من بر توسخت خواهد گذشت اما همچون زينب سلام الله عليه در مقابل سختيها صبر کنيد تا که فردا در مقابل حدتان روسفيد باشيد و قلب مرا هم شاد کنيد مادر عزيزم اگر بعد از من گريه تان گرفت بياد مظلوميت هاي علي اکبر و قاسم بن الحسن بگرييد و بر مظلوميت حضرت اباعبدالله و اين فرزند حقيتان را ببخشيد و حلالم کنيد پدر عزيزم شما هميشه در فکر من بوديد و دلتان مي خواست که فردا من فردي باشم تحصيل کرده بتوانيد از من استفاده ببريد ولي من هيچ گاه اين آرزوي شما را برابرده نکردم و هميشه جز رنج و زحمت چيزي براي شما نداشتم و از اين بابت از شما معذرت مي خواهم و انشاء الله که با قرباني کردن جان خودم بتوانم فرداي قيامت جبران زحمات شما را بنمايم و تنها و تنها از شما مي خواهم که حلالم کنيد و شما برادران و خواهران عزيز از شما مي خواهم که دنباله رو راه برادرتان باشيد و از خداوند غفلت نکنيد و براي برادرتان دعا کنيد گرچه که مي دانم در مدت عمرم هميشه جز ناراحتي چيزي براي شما نداشتم اما برادر کوچکتان را ببخشيد و حلالم کنيد و در خاتمه از شما مي خواهم که از همه خويشان حلاليت برايم بطلبيد.

والسلام علي عبادالصالحين

خدايا خدايا تا انقلاب مهدي حتي کنار مهدي خميني را نگهدار

اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن        سر جدا پيکر جدا در محفل دلدار رفتن

پاسدار امام زمان محسن اسماعيل زاده

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

شهید عماد

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z 

شهيد سيد حبيب الله برادران حسينی

به نام حضرت دوست

با سلام به پاکي و صفا وخلوص آقا سيد حبيب ا...

عباراتي که در پي مي آيد حرف دل پروانه اي است که عاشقانه بال و پرش بسوخت و از ميان ما عروج کرد. يادش هميشه سبز باد اين جملات دست نوشته آن عزيز است که در دوران پر شور و حال خود در بسيج پايگاه شهيد محمد سعادتجو (مسجد سناباد) نگاشته است.

علت اينکه من در بسيج ثبت نام کرده اند اين است که يکي از 20 ميليون نفر اين بسيج بزرگ و همگاني باشم و با بسيج و فعاليتهاي آن آشنا شوم و خود را در صحنه اين انقلاب بزرگ مطرح کرده و به جامعه کمک کنم. من به شکر خداوند از وقتي که به اين بسيج (مسجد سناباد) آمده ام سعي کرده ام که نمازهاي واجبم را بخوانم و با آشنايان به طور ديگري صحبت کنم و من همه اين خوبي ها را مديون اين بسيج هستم.

شهدا کساني هستند که از دين و ملت ما محافظت کردند و عزيزترين چيز خود را فداي ملت خود کردند و ما بايد به خاطر شهيد شدن آنها راهشان را ادامه دهيم .

اگر ما به طرف گناه برويم در روز قيامت همين شهدا جلوي ما مي ايستند و شکايت ما را به خداوند مي کنند و مي گويند ما به خاطر شما جانمان را از دست داديم ولي شما به ما اهميتي نداديد.

انسانهاي مسلمان هميشه  در زندگي موفقند و در زندگي به هيچ مشکلي بر نمي خورند ولي کساني که مسلمان نيستتند و خدا را قبول ندارند هميشه يک مشکل و گره اي در کار آنها وجود دارد.

خانواده من با آمدن من به بسيج موافق هستند و بسيج را مايه سعادت و خوشبختي من مي دانند.

سيد حبيب ا... برادران حسيني ـ 13/5/75

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

زندگي نامه شهيد رضا احمدي

 

پاسدارامير رضا احمدي در سال 1343 در شهر مقدس مشهد در يک خانواده مذهبي چشم به جهان گشود از سن 7 سالگي عازم دبستان گشت و با استعداد خوبي که داشت درس مي خواند و با اينکه سنش کوچک بود کارهايي انجام مي داد که ما را متعجب مي کرد و هنوز 15 ساله نشده بود که نماز خواندن را شروع کرد و روزه هايش را مي گرفت و در جلسات مذهبي شرکت مي کرد و پدرش با زحمت زياد نمي گذاشت که امير به چيزي احتياج پيدا کند و عي مي کرد مشکلات ايشان را برطرف کند و هر قوت بيکار مي شد ر کلاسهاي ورزشي شرکت مي کرد و گاهي اوقات نيز کتاب مي خواند و مثل بعضي بچه ها نبود که وقتش را هدر بدهد با شروع انقلاب اسلامي سنگر مدرسه را رها رد و طبق فرمان امام امت همگام با ديگر دانش آموزان مدرسه را به تعطيلي کشيده و در تظاهرات شرکت مي کرد و در پخش اعلاميه ها فعاليت داشت و شب هاي حکومت نظامي روي ديوارها شعار نويسي مي کرد و در درگيرهاي خونين شرکت داشت و يکروز اوايل انقلاب وقتي که مردم تانکها را به آتش مي کشيدند بر اثر پرتاب گاز اشک آور چند روزي در خانه افتاده بود و چشمانش ناراحت بود و بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به سنگر مدرسه رفت ولي بيشتر وقت خود را در مسجد و بسيج صرف مي کرد و زياد به درس خواندن اهميت نمي داد و تا کلاس دوم نظري خواند و سپس ترک تحصيل نمود و اگر در جاتانات منافقين درگيري با آنها پيدا کرده بود من اطلاعي ندارم ولي با شروع جنگ تحميلي لباس رزم به تن کرد و ديگه کسي را نمي شناخت و مي گفت امروز بزرگترين مسئله جنگ است و اين جنگي است که کافران بر عليه اسلام راه انداخته اند. ميخواهند حکومت اسلامي را از پاي در بياورند و اين وظيفه ما است که جلوي آنها ايستادگي کنيم و بار اول به جبهه اعزام شد و به مدت سه ماه طول کشيد و سپس از بازگشت با تلاشي که کرد موفق شد در سپاه پاسداران عضو بشود و اين را براي خودش افتخاري بزرگ ميدانست و بار دوم از طرف سپاه به مدت شش ماه رفت وهر 45 روز به مرخصي ميامد و بار آخر با برگ مأموريتي که از سپاه دريافت کرده بود جهت تهيه گزارش راديوئي به جبهه اعزام شد و بيش از 10 روز نکشيد که در عمليات خيبر در جزيره مجنون به اسارت نيروهاي بعثي درآمد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |

z

 

زندگي نامه شهيد مهدي قرص زر

با درود فراوان به شهداي گلگون کفن انقلاب اسلامي و شهداي جنگ تحميلي که با ايثار خون خود سند افتخار براي امت شهيد پرور رقم زدند و با درود و سلام به رهبر کبير امام امت خميني بت شکن که درس راهروي راه حسين (ع) سرور شهيدان را بما آموخت مختصري از زندگي فرزندم سردار مهدي قرص زر بيان مي کنم.

مهدي از ابتداي کودکي پسري باهوش و مؤمن و رئوف و مهربان بود و اولين سال ورود به دبستان که همزمان با خيزش ملت مسلمان ايران و سرنگوني رژيم طاغوتي بود در تمام راه پمائيها با اشتياق فراوان و مانند ساير اقشار ملت ظرکت فعال داشت و هنگامي که انقلاب راه راستين اسلام و درگيري با منافقين از دبيرستان شريعتي به دبيرستان حکيم نظامي رفت و ادامه تحصيل در بسيج مسجد حمزه عضويت داشته و شبانه روز در گشت قسمت نظامي و فرهنگي و غيره فعاليت چشمگير داشت . با شروع جنگ تحميلي با آنکه بيش از 14 سال نداشت خواستار اعزام به جبهه شد و خود شخصاً نمي توانست به جبهه برود از من خواست رضايت نامه برايش امضاء کنم که ابتدا از امضاء امتناع نمودم ولي اظهار نمود پدر جان چه شما امضاء نماييد و چه امضاء نکنيد من بهر طريقي باشد به جبهه خواهم رفت و من با توجه به اشتياق و اراده و ايمان محکمش رضايت نامه را امضاء و به جبهه اعزام شد که با اصابت به کتف راستش به يکي از بيمارستانها شد منتقل و پس از بهبودي مجدداً عازم جبهه گرديد و براي مرتبه دوم در اثر اصابت تير از ناحيه گوش و خارج شدن از پهلو به مشهد انتقال يافت ولي کمي نماند بعد از بهبودي به جبهه رفت که اين مرتبه مورد اصابت تير از ناحيه پشت و کمر قرار گرفته به مشهد منتقل شد.

در اين هنگام که اوائل سال 60 بود خود جداً تقاضاي عضويت در سپاه پاسداران نموده بود به عضويت سپاه پاسداران مفتخر و با اهداي لوح سپاس به او و بعد از مدتي براي بار چهارم به جبهه عزيمت نمود واي اين بار مجروح به يکي از بيمارستانها مشهد منتقل و بستري شده و خود شخصاً طالب ازدواج بود حدود 15 ماه قبل با دختري عفيفه و  متدين نامزد و حدود سه ماه پيش رسماً ازدواج و همسرش را به خانه آورد معذالک از کسانيکه عشق به امام تمام وجودش را پر کرده و اشتيياق به رفتن جبهه و شهادت غايت آرزو و آمال و خواسته قبلي اش بود وجود همسرش نتوانست او را پايبند به زندگي نموده و تقريباً جايي براي همسر و پدر و مادر و دنيا در قلبش نبود و نظر من او قلبي از جهاد اصغر ؛ جهاد اکبر نموده و مي توان گفت به تمام معني يک مجاهد في سبيل الله بود لذا براي پنجمين ار و حدود يک ماه قبل به جبهه خواسته شد که بعد از 17 روز خبر شهادتش را آوردند و در حمله والفجر بعلت اصابت ترکش به قلبش به درجه رفيع شهادت نائل و به آرزوي خود رسيد. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |
 

ff

زندگي نامه شهيد ياسر حکيمی

 

اين جمله که ياسر ، خود قبل از شهاد ت، يادداشت کرده ، مي تواند نمودار ماهيت و جهت زندگي ياسر باشد. ياسر از فدائيان دسته ي ويژه گردان خط شکن و از حماسه سازان واقعه ي پر شکوه ارتفاعات سليمانيه رعاق بود.

براي يک جمعبندي از زندگي حکيمي بايستي گذشته ي چند ساله او را ورق زد مجموع زندگي اجتماعي ياسر يعني از زماني که بايک درک اجتماعي از مفهوم تعهدات و مسئوليتهاي سياسي در رابطه با دين گام در معرکه ي خدمت و فعاليت زد تا زماني که در قله اين سير ارتقائي يعني قله ازتفاعات مسلط بر شهر ماهووت عراق در خون تپيد ، از 3 يا 4 سال تجاوز نکرد.

ياسر در خانواده اي بزرگ شد که افتخار حضور در معرکه مجاهدات انقلابي و در عرض آن توفيق يک صلابت ايدئولوژيک و الحاق و اتصال کامل به نهضت و افکار حضرت امام را داشـت بـا اين زمينه و در واقع از همه اينها مهمتر با آن زمينه ي گسترده اجتماعي که قائد عظيم انقلاب در سرتاسر ميهن و بلکه منطقه و بگوييم جهان ، ايجاد کرده اندياسر نيز موفق به ارتقاء درجه مجاهد و ورود به صف صدها هزار بچه هاي با شرف و آرمان دار حرب الله شد.

از وقتي هنوز 13 سالش کامل نشده بود ، لباس بسيجي مي خواست و با کمال جسارت ، از همان موقع عطش جبهه در جانش شعله مي کشيد.

دو اعزام تقريباً پياپي به جبهه کردستان و استقرار در پايگاه هاي مقاومت در منطقه ديواندره و ماياران ، دو گام بزرگ سمت پرواز بود. خاطرات جالب ياسر در اين دوران ننشان مي دهد که اين دو دوره کمک بسياري در رشد دروني ياسر کرد . و در اين مراحل بشدت شيفته روحيات شهيد سردار کاوه شد بحدي که خود را بزرگ شده کاوه مي دانست.

اما پنجمين و پر شکوه ترين آزمايش يلسر ، عمليات کربلاي 10 در بهار 66 بود. در اين مقطـع در گردان سرخ روح الله دسته اي تشکيل مي شد موسوم به دسته ويژه که اصولاًمأموريتهايي که بيشتر مايه هاي شهادت طلبانه و خطر پذيري داشت به اين بچه ها واگذار مي شد. بچه هايي که بايستي در مواقع ضروري ، مستقيم به سمت آتش هجوم برند و گاه سر نوشت يک عمليات ، به سرنوشت آنان گره مي خورد. وقتي مسئول دسته ويژه (طلبه شهيد ، جليل) با بچه ها ، مسئله اين دسته را مطرح کرد ياسر از اولين بچه هايي بود که برخاست و داوطلب براي شهادت شد جليل او را در آغوش گرفت و در عمليات نيز هم آغوش به سمت خدا پر کشيدند.

ياسر در دسته ويژه مدت نسبتاً طولاني را به فرا گيري آموزشهاي پيچيده تاکتيکهاي سخت نظامي و تهاجمي گذراند. رشد بدني ناگهاني ياسر توام با رشد انفجار گونه روحيات ، اخلاق و افکار ياسر در صلاحيت حرکت مقدسي را تماماً ايجاد کرده بود.

عمليات آغاز شد و بچه ها 35 کيلومتري در عمق عراق پيش رفتند و صدها کيلومتر مربع از استان سلمانيه آزاد گشت و دهها شهر و شهرک و روستاي عراقي در حالت سقوط يا شبه سقوط و محاصره قرار گرفتند. کيفي ترين و موفق ترين عمليات کلاسيک  بسيجي در کردستان عراق با چنين وسعتي انجام يافت. دشمن هنوز از گيجي ضربات بصره خلاصي نيافته ، صدها کيلومتر بالاتر از دست همان بچه ها و همان گردان (در کنار دهها گردان ديگر) ضربات سنگين ديگري دريافت کرد . کربلاي 10 در واقع خط دشمن را دريد و اگر امروز اربيل و سليمانيه در خطر سقوط کامل واقع شده و تاکنون صدها روستا و حدود 20 شهر بزرگ از کنترل بعثي ها خارج گشته همگي در رابطه با فضاي باز عملياتي است که پس از کربلاي 10 در اين منطقه بوجود آمد.

در اين کار عظيم ، ياسر به آرماهن خويش رسيد و فدا شد تا انقلاب اسلامي حرکت جهاني خويش را ادامه دهد بچه ها در يک درگيري تن به تن يکي از مهمترين ارتفاعات منطقه را آزاد کردند و اعجاب دوست و دشمن را برانگيختند.

ياسر از ناحيه ي گلو و پا مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در يک شب عاشورايي بالاخره موفق به پرواز مقدس شد.

 

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |
 

j

lj

 

زندگي نامه شهيد ابوالقاسم نخ فروشان

با سلام و درود بر منجي عالم بشريت امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام خميني

 با سلام و درود بر تمامي خانواده هاي معظم شهدا

ابوالقاسم نخ فروشان در سال 1344 در خانواده اي مؤمن و معتقد به اسلام ديده به جهان گشود. او از سن 6 سالگي به دبستان رفت پس از اتمام دوره دبستان تا کلاس دوم راهنمايي ادامه تحصيل داد در همين ايام بود که مردم بر عليه رژيم طاغوت به پا خواستند و خواهان سرنگوني رژيم سرتاسر کفر شاهنشاهي شدند او هم مانند هزاران جوئان عاشق به اسلام با شنيدن پيام امام عزيزمان پيوسته در تظاهرات شرکت مي نمود تا اينکه انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد او همچنين راهش را ادامه داد و در بسيج نام نويسي نمود در آن زمان جنگ تحميلي توسط رژيم سر سپرده عراق به وقوع پيوسته بود و او که عاشقانه به دنبال راه اسلام و انقلاب بود در تابستان سال 1361 به جبهه جنوب اعزام گرديد و در همان زمان حمله اي از قسمت شلمچه انجام شد که در اين حمله شرکت داشت او در اين حمله آرپي جي زن بود در همين حمله بر اثر موج انفجار مجروح شد پس از مدتي که بهبودي يافت دوباره عازم جبهه شد و چون عشق و شهادت داشت به واحد تخريب تيپ 18 جواد الائمه پيـوست و بعد از آن در تخـريب لشـگر 5 نصـر مشغـول خـدمت بـه اسلام شد در اين مدت درعملياتهايي مانند مسلم بن عقيل و والفجر مقدماتي و همچنين در ادامه والفجر 4 بر اثر انفجار مين منور از ناحيه صورت و دستها مجروح شد پس از اينکه بهبودي پيدا کرد دوباره عازم جبهه شد در همين ايام به عضويت پساه در آمد بود ولي ما تا مدتي بي اطلاع بوديم و بالاخره عمليات غرورآفرين خيبر شروع شد او در همين عمليات با گروهاني جهت شربه زدن به دشمن رهسپار شد نه و در آن هنگام بر اثر اثبت گلوله به درجه رفيع شهادت نائل گرديد ولي به دلائلي که آوردن جسد امکان پذير نبوده همرزمانش موفق به آوردن پيکر پاکش نشده اند تا مدتي خبري از او نداشتيم و خبر شهادت و يا مفقود بودن ا ورا توسط عده اي از همرزمانش شنيديم ولي خبر قطعي از شهادتش نداشتيم تا اينکه بعد از حدود 5 ماه توسط يکي از همسنگرانش که در همان روز حمله با ابوالقاسم بوده شهادت وي را گواهي کرد و در روز 22/4/63 روح پر فتوح شهيد ابوالقاسم نخ فروشان تشييع شد به اميد پيروزي اسلام به کفر جهاني و جانشين شدن عدل در سرتاسر جهان.

 

نوشته شده توسط انصاري در ساعت | لینک ثابت |
 
business articles

به وبلاگ واحد شهدای پایگاه خوش آمدید